یک عادت عجیب دارم من. بعضی روزها که میدانم یک اتفاق تازه میخواهد بیاید تو زندگیم یا منتظر تجربه ی یک دیدار هستم یا برای اولین بار میخواهم کاری انجام دهم ،یکی دوساعت قبلش "تقویم من"م را برمیدارم و احساسم را درموردش مینویسم یا اتفاقی را که ممکن ست بیفتد را پیش بینی میکنم . بعد از آنکه آن دیدار انجام شد وآن "اولین بار "اتفاق اقتاد، زیر ِنوشته های قبلی مستندِ ماوَقَع را مینویسم . خب شاید بخاطر بیکاری م باشد ولی مقایسه ش خیلی جالب جذاب ست. مثلا پیش بینی میکنم فلانی امشب به مهمانی میآید و میخواهم کلی حالش را بگیرم ولی نوشته های بعداز مهمانی م میگوید که فلانی آن شب کلا نیامده و آن کِرم درون من هنوز وول میخورد به امید مهمانی بعدی.. .
+بعضی مواقع هست که شنیدن صدای خانوم داخل گوشی چندان ناخوشایند نیست .. مثلا وقتی ساعت 2شب زنگ بزنی به "فلانی" و آن خانومه با پوزخند بگوید " ارتباط با فلانی ِموردنظرمقدور نیست نصفه شبی" بعد تازه یادت بیاید چه درگیریهایی بوده بین تو وفلانی و همان بهتر که سیم کارتش بسوزد ...
++ بدجور پاهایم یخ کرده تو این دمای 8 درجه . یعنی واقعنی ِواقعنی پاییز در راه است....؟
آخیش ..چه خوب شده ها.. حالا میتوانم باخیال راحت دست مامان رابگیرم و حمله کنم سمت پفک حلقه ای های مغازه سرکوچه و باخیال راحت وسط خیابان بمکمشان(روش پفک کوفت کردن من!)آن هم جلوی مردم. آخ که چقدر بد بود وقتی خانم های داخل اتوبوس مچت را حین آدامس جویدن میگرفتند و پشت چشم نازک میکردند و اخم های سگی تحویلت می دادند . نمیدانم ..یعنی واقعا از رمضان همین حالیشان شده بود ؟ من –به قول استاد ش.ر :با تلاش فراوان!- همچنان روزه ها را دودر کردم ولی یادم نمی آید دروغی گفته باشم یا غیبتی یا نگاهی.. البته گاهی نیم نگاهی..!
+این روزها دارم جمله های مثبت و امیدوار کننده ای که خودم تایپشان کرده ام وپرینت گرفتم ازشان را میچسبانم روی پیشانی سفید در ودیوار اتاقم .بلکه در روزهای ناامیدی و سگی ام بیایند به داد این روحیه ی عشق ِ انرژی مثبتم برسند.
++دارم با گیتارم ارتباط خوبی برقرار میکنم .ترم یک هستم هنوز .جا هست واسه پیشرفت . ولی داداش میگوید :"خوب دلنگ دلونگ میکند بچه مان ! "هه! خب ندارد میخواهم بزنم تو دهان گوگوش .. بگذار تمرین ریتم وآهنگ تمام شود ..هه!
+++دیگر حالم از "م .مؤدب پور" بهم میخورد . محض رضای خدا فقط یک لحظه بگذار این عاشق ومعشوق با هم لاس بزنند ..فقط یک لحظه خوش.
اگر خانوم دکتر کوچولوی ما این چندین روز تنبل شده ونیامده اینجا ببخشیدش.
این چند وقت غیبتم بخاطر این بود که داشتم با یکی از مسائل تازه شکل گرفته زندگیم کشتی میگرفتم . بالاخره به نتیجه ای که میخواستم نرسیدم .تا اینکه امروز صبح یکی از مقاله های مجله موفقیت را میخواندم که یکجایش حرف قشنگی میزد:شاید هرچیزی که دراین لحظه رخ میدهد دقیقا همان چیزی باشد که باید باشد. اینجوری شد که تصمیم گرفتم بیخیِ ماجرا شوم کلاً وبگذارم خدا کارش را ادامه دهد وموی دماغش نشوم.
خیلی خیلی سرخوشم من این روزها. چون هنوز واسه خریدن جامدادی و روان نویس و کوله پشتی صورتی وسواس دارم. خیلی خیلی ذوق میکنم وقتی هنوز میتوانم واسه خرید مانتوی مدرسه با یک سایز کوچکتر چانه بزنم با مامان که نگران است ناظم گیر بدهد چرا مانتویم سایز لباس بارداری یا خیمه عشایری نیست . آخ چه حس خوبی میدهد به من بوی نویی کتاب زیست و هندسه و واااااااای ادبیات.
هرسال نزدیکیای مهر حس همان اول مهر سال 80 است برایم. سال اولی بودن با تمام اضطرابهایش.
*با صدای بابک جهانبخش
